728 x 90

راز شب – قسمت آخر (سیزدهم)

راز شب - خاطرات فروغ گلستان
راز شب - خاطرات فروغ گلستان

مادرم در حالیکه بغض کرده بود گفت: چرا نمی‌فهمی عزیزِ من، تو دختری با حمید فرق داری.

آن‌روز حمید، طوری که من هول نکنم گفت:

فکر کنم فروغ دستگیر شده.

اگر تا عصر خبری از او نشد به سپاه بروید و از او خبر بگیرید.

من باید سریع بروم و به دیگران اطلاع بدهم که مخفی شوند.

آن‌روز حمید به همه بچه‌ها خبر داده بود، که از کرمان خارج شوند.

خودش هم مخفی شده بود، و بعد از چندماه توانست برای پیوستن به سایر مجاهدین از کشور خارج شود.

مادرم کاملاً مواظبم بود.

 

 

سه روز بعد چند تکه لباس در یک ساک گذاشتم و در انباری قایم کردم.

روز چهارشنبه برادرم به تهران رفت.

مقداری پول برداشتم و صبح که مادرم مشغول صحبت و آشپزی بود، به آهستگی از خانه بیرون آمدم.

خودم را به ترمینال رساندم و با اولین اتوبوس به طرف یزد حرکت کردم.

در آنجا وضعیتم متفاوت بود.

ابتدا به سختی یک رادیو گرفتم که بتوانم صدای مجاهد را گوش کنم.

وقتی از لابلای پارازیت دوباره طنینِ «این صدای مجاهدین خلق ایران است» را شنیدم، احساس کردم در اوج آسمانها هستم.

… اواخر مهرماه بود که گفته شد از یزد به زاهدان بروم و از آنجا از ایران خارج شوم.